تبليغاتX
یه کم مرکب

به این شاخه

پریدیم

(نیستیم)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 17:53 توسط حیدر |

زبانم یاریم نمی کند ٬ تا آنچه بر دل دارم در تو گویم ٬ دوریت ملالم می دهد ٬ سخن کوتاه باشد ولی

بسیار سخن دارد ٬ جامی از شراب یادت می نوشم و با خاطرت شب را می کشم ٬ با تو راحت هستم

 مثل دیوار. مثل نسیم سحر گاهی که آمدن صبح را نوید می دهد ٬ با تو راحتم چون تو از من هستی و

 من از تو

ای معبودم

مرا سراسر وجودم عشق توست ٬ گر گاه گاهی دستم به سیاهی می رود مرا ببخش که جز تو از کسی

 بخشش نخواهم و گدایش نباشم

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 1:40 توسط حیدر |

سلام دوستای خوبم

 

امروز حس نوشتنمون گل کرده ولی گلش رنگ شومی داره

دیروز عصر وقتی سوار تاکسی شدم تا برم خونه توی راه راننده رادیو رو روشن کرد از بین امواج مغشوش و به هم ریخته اسم خسرو شکیبای به گوشم خورد . نمی دونم چرا کنجکاو شدم . 

همین طور که امواج رو دنبال میکردم صدای گوینده رادیو توی گوشم طنین انداز شد که رفتن خسرو شکیبای رو تسلیت می گفت خدایش وقتی این خبر رو شنیدم ٬ دلم گرفت

تموم خاطراته بچگیم  

خانه سبز ٬ مرادبیک  و ...

پس برای شادی روح این هنرمند عزیز

یه فاتحه بفرستیم حتما خوشحالش کردیم

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 20:15 توسط حیدر |

شب من از پش خودم رفتم ٬ چقد آسمان گنگ شده بود شاید هم خودش رو به گنگی زده بود با این که

مشعلم خاموش بود اما باز جرات گذاشتنش بر زمین را نداشتم. نمیدانم چرا با اینکه به خودم میگفتم

نمی رسی ولی باز ته دلم چراغکی سوسو میزد حرفهای دوستانم را به یاد می آوردم که چقدر دوستانه

 امید بر تن من میزدند٬ ولی این من بودم که خود را نا امید می دیدم ٬ نا امید نه در مقابل حرفهای

 دوستانم نا امید در مقابل آنچه خود می پنداشتم. همیشه با این که به خود میگفتم راهت درست است

 ولی باز سر درگم بودم سردرگم در خودم ٬ نمیدانستم زندگیم طبیعی پیش میرود یا دست خوش

 تخیلاتم شده. نمیدانم... 

اگه از بچگی میدونستم که آدما وقتی بزرگ میشن چه موجودات.......میشن هیچ وقت از خدا

نمیخواستم که من رو بزرگ کنه ٬ همیشه  ازش میخواستم یا تو بچگی بمیرم یا تو بچگی بمونم فقط

بزرگ نشم . آدما وقتی بزرگ میشن به همه چی فکر میکنن جز خودشون انگار که سالهاست با

خودشون قهرن و اصلا قصد آشتی ندارن. تا حالا از خودتون چیزی خواستین؟ یا تویه وجود خودتون دنبال

چیزی گشتین؟ من همیشه توی هزار دالان تو در تویه زندگیم دنبال یه چیز میگشتم و میگردم و خواهم

گشت ٬ گرچه تاحالا پیداش نکردم ٬ اونم نجابت کودکانه از دست رفتمه ٬ همون که وقتی تو چشم

یه کودک معصوم  نگاه میکنی برق میزنه. و از خدا میخوام تا اون نجابت رو به دست نیاوردم من رو از این

 دنیای بی احساس سنگ دل نبره گرچه این دنیا سنگ دل نیست ما آدم بزرگایم که اون رو سنگ دل

جلوه میدیم .

 

نمیدونم شاید تنها کسی که حرفای من رو درک میکنه همین کیبوردیه که دارم روش اینا رو تایپ میکنم .

چون چه بخواد چه نخواد باید تا آخر عمرش این حرفهای من رو تویه ذهنش بسپاره و اینم میدونم که یه

روزی این کیبورد باز نشسته میشه و اون موقعه که به حرفای من فکر میکنه . ولی ما انسانا شاید٬ شاید

 هیچ موقع بازنشست نشیم.

 

خلاصه مطلب اینکه

 

دوستای خوبم تویه زندگیتون هم گریه کنین ٬ و هم بخندین٬ گریه کنین تا بتونین هم دیگه رو درک کنین

٬ وبخندین تا بتونین زندگی کنین . درست مثل یه کودک 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 16:58 توسط حیدر |

شب خفته مردگان بیدار.جغدها آواز خوان

من نمیدانم کدامم

خوابم؟

هوشیارم؟

وقتی ابرها فرصت دیدن ستارگان را از من سلب میکنند.

زکدامین حس خوبم بخندم؟

وقتی ابرهای دل بدون هیچ بهانه ای میغرند و میبارند

وحتی از تو نمیپرسند آیا میخواهی...؟

از خدا شکوه کنم یا از خدا؟

از خودم شکوه کنم یا از خودم؟

زکدامین حس خوبم بخندم

 

 

دیروز تولدام بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 11:56 توسط حیدر |



ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته ام
من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.
با آسمان آشنا شو،
با ستارگان انس بگیر،
با آن ها معاشرت کن!
با ماه، رفیق شو،
با آسمان شب ها خو بگیر،
آن جا وطن ماست،
سرزمین آزادی ماست،
میعادگاه آزاد ماست.
من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،
در عمق تیره هر شب،
در هر طلوع، در هر غروب،
چشم به راه آمدن تو ام.
بیا، هر شب بیا!
از ستاره ها نشان مرا بپرس،
از مهتاب سراغ مرا بگیر،
از سکوت کهکشان ها
زمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!
بیا، هر شب بیا!
در خلوت هر مهتاب، تنهایم.
در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.
در پس هر ستاره پنهانم.
در پس پرده هر ابر، در کمینم.
بر سر راه کهکشان ایستاده ام.
بر ساحل هر افق منتظرم
بیا، خورشید که رفت.
بیا، شب را تنها ممان.
تاریکی را بی من ممان.
من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،
با دیو شب تنها نمانی.
دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،
خطرناک است،
وحشتناک است.
پرنده معصوم و کوچک من!
آفتاب که رفت پرواز کن،
از روی خاک برخیز،
این خرابه غم زده را ترک کن!

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 20:57 توسط حیدر |

اي دوست ميترسم وجاي ترس است از مكر سرنوشت...............

حقا وبه حرمت دوستي كه نمي دانم كه اينكه مينويسم راه سعادت است كه ميروم يا راه شقاوت ؟

وحقا كه نمي دانم كه اين نوشتم طاعت است يا معصيت ؟

كاشكي يكبارگي ناداني شدمي تا از خود خلاصي يافتمي

چون در حركت وسكون چيزي نويسم رنجور شوم از آن بغايت

وچون در معاملت راه خدا چيزي نويسم هم رنجور شوم

چون احوال عاشقان نويسم نشايد

چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد

وهر چه نويسم هم نشايد

و اگر هيچ ننويسم هم نشايد

واگرگويم نشايد

واگر خاموش گردم هم نشايد

واگراين واگويم نشايد واگر وانگويم هم نشايد . . . . .
 
واگر خاموش شوم هم نشايد
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 0:58 توسط حیدر |

سلام دوستای خوبم

من امروز توی یه کافی نت هستم تو تبریز

اومدیم هوا عوض کنیم

جای همتون خالی

الان هم یکی از بچهای خیلی خیلی خوب تبریزی پیشمه که اسمش آقا فراز

آقا فراز خیلی پسر گلیه

تو این چن روز که خونشون بودیم حسابی ما رو شرمنده کردن

منتظرتونم 

بای

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت 18:42 توسط حیدر |

امشب از غم من حتی ستاره سوسو نميزند

امشب باز هم اين قلب شکسته ودستان لرزانم تنها تورا

فرياد ميزند

به ماه مينگرم و عکس چشمان بارانی ام را می نگارم

و در تمام این احساس غريب من؛ تنها تويی که با من آشنایی...

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 20:1 توسط حیدر |

اگر سهم من از ستاره ام فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین

 

 انتظار رسیدن شب برایم کافیست!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 1:29 توسط حیدر |

سلام دوستای خوبم

خیلی دوست داشتم زود تر بیام و عید باستانی رو به شما تبریک بگم ولی فرصت نشد .

به هر حال ماهی رو هر موقع از اب بگیری تازست . بچه ها من حرفهای قلمبه بلد نیستم و دوست نداشتم از کسی هم کپی برداری کنم به همین خاطر به زبون ساده میگم

سال نو مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 8:30 توسط حیدر |

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. 

همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما،

اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی

 و

 بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم!

نمی دانم

 بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان

 این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس

 آنکه

 این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! 

   « دکترعلی شریعتی »

( هبوط در کویر ) 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت 10:0 توسط حیدر |

رابطه دوستی خوب مثل رابطه دست و چشم می مونه وقتی دستت زخمی میشه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه میکنه...دستت گریه رو پاک میکنه 

   

                         

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 21:16 توسط حیدر |

سلام

چند روز پیش از بس حالم گرفته بود نمیدونستم چی بنویسم ولی حالا از بس حالم خوش نمیدونم چی بنویسم.امروز بعد یک هفته و چند روز مامانم رودیدم اخه چند وقت بود ندیده بودمش هر وقت مامانم رو میبینم انگار تموم ارزوهام به واقعیت پیوستن. هیچوقت نمیتونم بوسه های که مادرم رو  گونهام  میکاره رو فراموش کنم امیدوارم بتونین درک کنین

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 15:58 توسط حیدر |

سلام

یه مدت بد رقم دلم گرفته نمیدونم چی بنویسم. میدونم واسه کسی مهم نیست ولی خواستم یه چیزای رو یاد خودم بیارم چیزی که خیلی وقت چشمام رو روش بستم نمیدونم چطوری چشمام رو باز کنم کمکم کن دوست من...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 8:55 توسط حیدر |